تبليغاتX
پسر پیام نوری



شاید خیلی وقت نباشه که وبلاگ نویسی رو شروع کرده باشم ولی یه چیزی یاد گرفتم که فقط کافیه اراده کنی شاید لازم بود اینجوری حال گیری کنند شاید لازم بود به من نشان بدهند آنقدر آماده رو در رو شدن با فساد و گندکاری های اونا رو ندارم شاید لازم بود تا بفهمم وقتی صحبت پول بشه وقتی صحبت زمین خواری بشه وقتی طرف همش یک ترم بیشتر از من سواد دارد به دکتر صداش کردن عادت داره هیچی حالیش نیست قانون و غیر قانون نمی شناسد وکیل و قاضی نمی شناسد،شاید لازم بود بفهمم  یارو آیین نامه بخش اول ماده شش !!حالیش نیست حالا می خواهند طبق همان ماده محکوم باشی که اونا بهش عمل نکردند! آیین نامه ایی که مهر محرمانه خورده و یه دکتر که هنوز دکتراش رو نگرفته و دانشجوی دکتراست امضا کرده و نوشته شده دکتر فلانی !!!، حالا  این دکتر رفیق و هم دانشگاهی یا همشهری یا شاگرد وزیرش هم باشد. شاید هم لازم بود که تصمیم بزرگی بگیرم برای ایجاد تحول شاید این مرخصی اجباری لازم بود هم برای جسمم هم برای روحم که یه مدت کامل از دنیا جدا شد بود.امیدوارم این آغاز یک پایان نباشد که اتفاقات زیادی خواهد افتاد! آتش در جهنم زمینی گریبان گیر خواهد شد !!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



وقتی گفت افزایش تنم لرزید ، وقتی گفت :ضرب العجل بغض کردم ، وقتی گفت: نیست گریه کردم ، وقتی غرورش را شکست ابر بهاری شدم توی پاییز !!، چه دنیای بی ارزشی که یک چیز کثیف تو این دنیا غرور را خرید و فروش می کند ، التماس را خرید و فروش می کند صورت سرخ شده خرید و فروش می کند !!! چه دنیای کثیفی که ما آدم ها تمام تلاشمان را برای ورود به منجلاب و زشتی انجام می دهیم ،چه دنیای کثیفی !!! آدم ها بازی را خیلی دوست دارند حالا انتخاب با خودت است که اسباب بازی آنها باشی یا هم بازی آنها!! چرا فقط همین دو انتخاب وجود دارد اگر انتخاب دیگری نیست من اصلا دلم نمی خواهد آدم باشم !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



چقدر دلم تنگ شده برای گریه کردن هایی که هیچ کسی نمی دانست دلیل اش چه بود !!! آه پناهم بدین زمان بی یاری ام ، گریه کردن هایی که ترس بود !! ترسی که اکنون خیلی کم شده خیلی هنر کنم سالی یک یا دو مرتبه یادی ازمن می کند ! چقدر دلم می خواست بیشتر باشه چقدر دلم می خواست غریبی و نداشتن هیچ یاوری بیشتر شود!!! . بعضی وقتها حکمت مسافرت تنهایی را فکر میکنم یکی از دلایلش همین رسیدن به این حس باشد ، این حس که تو فکر کنی مظلوم هستی و هیچی جز او نیست . شاید هجرت دلیل اش همین باشد. شیرینی مظلوم  واقع شدن را وقتی حس می کنی که متوجه بشی فریادرس تو کیست!؟ ماوارای این مادیات قرار دارد! امیدوارم اینجا آخر خط نباشد که نیست! این تازه شروع جدید از صفحه جدید است اگر چه مفهوم اش همان است اما شروع جدید است .
منتظر شمارش معکوس نباش !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره از غم نمی خراشـیم ،ما خوبـی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
اولش میگه من با تو دوستم  ... سعی می کند از تو یه چیزی را یاد بگیرد ... تو به او اعتماد می کنی ! بعد از مدتی متوجه می شوید او شما را فریب داده است !! این اول کار است بعد می بینید که او شما را یک دروغگو معرفی می کند !!! بعد از مدت زمانی بسیار کم می بینید او خودش را جای شما معرفی کرده و... معلوم نیست این دروغگو که اینقدر بد خواه او هستید چه چیزی دارد که شما خودتان را جای او معرفی می کنید. آهای به ایست دنیا من می خواهم پیاده شوم . من می خواهم باقی راه را تا اطلاع ثانوی تنهایی بروم . آهای زندگی تنهایی مرا بازگردان می خواهم تنها ترین تنها شوم خیلی لذت بخش تره خیلی شیرین تره آخه تو تنهایی یکی هست که بهش اعتماد کنی فقط همین بس است. خیلی وقت بود خوابیده بودم ولی همین دروغگو های به ظاهر دوست مرا بیدار کردند بیدار به اندازه ای که همه آنها فریب تو را خوردند فریب خواب یا بیدار تو را خوردند. آری خیال کردی آرام خوابیده ام آری خیال کردی ... همیشه  آن چیزی که تو می بینی آن چیزی نیست که وجود دارد  !!! به زودی صدای سلام ،صبح بخیر من را خواهید شنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



اولین بار بود که اطمینان را به راحتی درک کردم از سوی تو این حسی بود که ۲۱ سال نداشتم و یکباره چیزی را که نه من و نه برادرانم  داشتند اکنون من می توانستم بگویم درکش کردم ! ولی الان می فهمم این یک خیال ساده بود که اکنون دارم از دست اش می دهم . زنگ زد خبر رفتن به مشهد را داد . دیگری زنگ زد خبر رفتن اردوی باز هم مشهد را داد . آن یکی هم گفت می رویم مشهد ، همه می گفتند واقعا تو نیستی !!! مگر چکار می کنی !!! همه می گفتن تو هم با ما هم سفری !! ولی من نرفتم !! راستی مگر من چکار می کردم ! تو این مدت تهمت شنیدم فحش خوردم تهدید شدم به دروغ گویی متهم شدم به اختلاس کردن متهم شدم تحقیر شدم ... ولی مشهد نرفتم تا الان !!! آخه دلمان به یکی خوش بود که تحمل کردیم دلمان خوش بود که می خواهم م..... واقع بشم تا یه نفر دیگه نظرش جلب بشه. آنوقت این پیاز داغ زندگی که از مهر سال ۸۵ به آش ما اضافه شده جگر ما را هم نشانه گرفته می خواهد به جگر ما هم اضافه بشود، آخه تو می خواهی وزیر بشوی به همراه آن مشاور  همه کاره می خواهی جگر ما را از جا در بیاوری ...!!! دلم ما به یه چیز دیگه خوشه نه به پیاز داغ شما ...!!!

چه بسیارند تلاش گرانی که به جایی نرسیدند ،و زحمت کشانی که زیان دیدند (خطبه ۱۲۹ نهج البلاغه)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



سکوت عجب فریاد رسایی است آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند
فکر می کنید این روزها برای من بی تفاوت می گذرد! سخت در اشتباه هستید ای که نشسته ای و بی تفاوت به من حتی نگاه هم نمی کنی ،گمان می کنی من آرام گشته ام، و دیگر به هیچ کسی بالای چشمت ابرو نخواهم گفت؟! نه! من یاد گرفتم آرام و بی صدا همچون آنها که گمنام آمدند و رفتند عمل کنم اثر گذار ولی پنهان !شاید هنوز خیلی برای موثر بودن باقی مانده است اما همین که صدای باد فرسنگ ها دور تر بید را تکان می دهد خود نشان از وجود باد باشد! اگر تاکنون باد به طوفان تبدیل نشده است شاید دلیل اش خرابی هایی باشد که طوفان بهمراه خواهد داشت. اگر چه هر از چند گاهی باد لذت طراوت بخشی را بر چهره ی آنها که حتی این باد رهگذر را مفهوم اش را نمی دانند چیست  هدیه می کند اما تو نیز باید بدانی این باد  الگوی خود را همانی قرارداده است که می گفت : استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است ! حالا تو می خواهی جلسه تشکیل بده می خواهی نامه ارجاع بدهی به یکی دیگر بده حالا تو می خواهی نظر مخالف بدهی بده ! هر کاری می خواهی انجام بدهی بده ولی بدان این نسل سوم نیست این نسل چهارم است این شاید صدای نسل چهارم باشد که عدالتخواهی را فریاد می زند.
سکوت فریاد من است صدای آن را تو می شنوی ؟! چرا نه؟!   در دفتر تو، من که داخل تلفن  ؟! چرا تو صدای سکوت مرا نشنیدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



آرِی دلم می خواهد تنهایی هایم مرا رها کند .من تنها و تنهایی هایم نیز تنها شود و دیگر هیچ کدام  دیگری را نداشته باشد من که تصمیم جدی گرفته ام که او را رها کنم  هرچند او نمی خواهد .روزهای آرام اما شلوغی را سپری می کنم ! یکی پرسید چرا همه اش با رمز می نویسم چرا یه جوری می نویسم که کسی متوجه نمی شود !منم برای همه رمز گشایی می کنم !نوشته هایم مربوط به دنیای پیام نوری من است مربوط به  شب نخوابی های من است .!!! نوشته هایم مربوط به دغدغه های من است !. نمی دانم این که این سه گروه با هم متحد خواهند شد وعدالت را سرلوحه کار خود قرار خواهند داد یا نه ولی من تلاش خودم را انجام می دهم .!!
این است آرزوی من عدالت
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی
دیگر زمان اش شاید رسیده باشد !دستت را به دست من بده روشنای صبح پیدا خواهد شد شب رفتنی است اگر نورانی شویم ؛دستای ما آسمان را روشن خواهد کرد این شب های دانشجویی همه فراموش خواهد شد!!!مهم نیست که چه پیش خواهد آمد مهم این است که اگر برگردی و پشت سر خودت را نگاه کنی به خودت افتخار کنی که توانستی راه را برای دیگر حداقل روشن کنی!!! شور و شورا راهی برای ما که اول راه هستیم.! شاید شروع خوبی باشد شروعی که اگر دستای ما بهم گره بخورد تحولی شگفت در دنیای دانشجویی ما باشد !!!وقت اش رسیده است که همفکر شویم و یک لحظه فکر کنیم بجای بیهوده نشستن !!!
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



نمی دانم .! واقعا چه پیش خواهد آمد اوضاع آنقدر وخیم است که نمی توانم پیش بینی کنم و فقط دلم می خواهد این ترم هم تمام شود خیلی زود. تا تکلیف ما هم روشن شود هر چند به قول خودم دیگه ما ترم بالایی هستیم و عادت کردیم به وضع ولی دلم راضی نمی شود رهایش کنم و بگویم باید به فکر ارشد باشم باید به فکر زندگی باشم (آخر ما دیگه داریم تمام می کنیم دانشگاه را و کسی نه  گفت بابا و نه کسی به ما گفت عزیزم )چی می شود شاید ترم بعد بی خیال همه ی پیام نور شدم شایدم نشدم ولی هر ترمی باشه قطعا این ترم که نیست و فعلا در خدمت اش هستیم دیگه از جواب دادن تلفن هم خسته شدم از چت کردن خسته شدم از ایمیل جواب دادن خسته شدم از نظرات را خواندن خسته شدم چرا ؟! چون همه آدمهای پشت اینها مجازی هستند مثل خود من !! امیدوارم فقط تو دنیای مجازی به همدیگر نگوییم من از تو حمایت می کنم !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  | 



این که من دانشجو هستم را همه می دانند و اگر هم نمی دانند گفتم تا همه بدانند.!
ساعت 1 بعدظهر بعد از گذشت تقریبا یک ساعت حالا کمی بیشتر کمی کمتر موبایلم زنگ خورد شماره تلفن ثابت از یه شهرستان دیگه از یه استان دیگه !!! نمی دانستم شماره کدام شهر ایران است جواب دادم .بعد از یک سلام و احوال پرسی خیلی سریع طرف خودش را معرفی کرد : من رئیس ...استان ... هستم .در خدمتیم بفرمائید . آقا ما 16 هزار تا ...(مثل خودم ."شرمنده رمزگشایی با شما" ) داریم چرا این کار را می کنید چرا اینجا را ریخته اید بهم ! شکایت می کنیم ! شما چرا دروغ میگید به ملت ! ما نمی خواهیم از طریق دادگاه دنبال کنیم ! و کلی از این جور حرفها نوبت به من رسید که حرف بزنم :آقای ... این موضوع توسط .. به من گفتن و من هم به بقیه گفتم شما اگر می خواهید شکایت کنید اول باید از اونجا شکایت کنید !!! و دوباره آقای محترم که حسابی عصبانی شده بود و اگر من را می شناخت و تو استان آنها بودم حتما اخراجم می کرد !!!!! گفت نه آقا اصل قضیه خرداد ماه اتفاق افتاده است و مربوط به الان نیست و مربوط به یه موضوع داخلی می باشد نه مربوط به کل ... خلاصه بعد از ده یا پانزده دقیقه صبحت داد و بیداد و خونسردی من و قول همکاری من برای درست کردن اوضاع طرف راضی شد تلفن را قطع کند !!!
کمتر از یک ساعت بعد تلفن دوباره زنگ خورد این بار تلفن آشنا بود !!! از مزکز بود !!! ولی این بار جواب ندادم !!! چون هنوز اوضاع را درست نکرده بودم آخر کارت اینترنت نداشتم .! تا خرید کارت اینترنت و تلفن اول یه چیزی حدود 2 ساعت طول کشید.!
وبالاخره من به خاطر اتفاقاتی که قراره بعدا رخ بدهد !!!!! سعی کردم قضیه را یه جورایی فی ما بین جمع کنم !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسر پیام نوری  |